شاهدخت سرزمین ابدیت
برف هایی که آب می شوند... ناودان هایی که می نوازند... می نوازند شعرهایی از اعماق کودکی و گذشته... سپید...سپید...سپید سپید چون برف...حتی نگاهش هم سپید پیرمردی خمیده همچون همه ی پیرمردها.یک تعریف کلیشه ای:کلاه و عصا و کت و شلواری تمیز و کمری خمیده و چشمانی....خسته... چشمانی خسته از به دنبال چون تویی بودن. نگاهت که می کند , نمی دانی تو را می بیند یا مانند شیشه ای بدون زنگار در برابر دیدگانش قد علم کرده ای و هر تابش نگاهش از وجودت عبور می کند و به چیزی در ورای تو می نگرد! سرش را نیمه بلند می کند و چشمان خسته اش را به تویی که چون گمشده اش هستی می دوزد.نگاهش خالی است...و پر از سوال!!! شاید تو را تصویری از دخترکی می بیند که روزگاری افسونش کرده بود! شاید با چشمانش می پرسد که دختری شبیه به خودت را در 50-60 سال پیش سراغ داری آیا؟ و تو غوطه می خوری در تمام سوال های پرسیده و نپرسیده اش. و تنها یک چیز بر لب می آورد...تو چقدر شبیه خاطراتم هستی!!! و می گذرد... پ.ن: شب های امتحان در خوابگاه حال و هوای گاه تلخ و گاه شیرینکی به من سر میزد.جای همه خالی...

